جا مانده است...
چيزی...
جايی...
که هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد کرد...
نه موهای سياه و نه دندانهای سفيد...
قول میدم به قلبمو خدا دیگه دل ندم به عشق آدما
جا مانده است...
چيزی...
جايی...
که هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد کرد...
نه موهای سياه و نه دندانهای سفيد...
شگفتا... !
وقتی بود نمی دیدم ... وقتی می خواند نمی شنیدم ... وقتی دیدم که نبود ... وقتی شنیدم که نخواند ...!
چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد ، تشنه ی آتش باشی و نه آب و چشمه که خشکید چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید ، تو تشنه آب گردی و نه تشنه ی آتش...
و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت...!
تو را يک اشتباه زيبا و شيرين مي نامم
و فراموشت ميکنم....
من در دنياي تو جايي ندارم
رنگ هاي ملايم دنياي من با رنگ هاي تند دنياي تو نمياميزد!
روزي دنياي مرا بيرنگ و شفاف خواهي يافت .
و خورشيد تو از افقي ديگر بالاخواهد امد...
"تو تصميم امروز مرا خواهي بخشيد."
ميگويند متولد 11 ظهر 3 خرداد 1367 عاشق رنگ سرخ ،گل سرخ و شيفته ی راه رفتن زير باران البته بدون چتر، شبها بيخواب،روز ها بی تاب...دلباخته ی غروب آفتاب و طلوع روياست...!!!
ذهنی آشفته دارم و شمالي ترين نقطه ی قلبم مال کسی است که هرگز دوستم ندارد و تنهاست مثل کوهّی که به قول قديميها به هم نميرسند،کجايند اين قديميها که ببينند که ادمها هم به هم نميرسند. ترسش از نرسيدن است و از اينکه ترس اویی که نميخواهدش از رسيدن باشد.
فقط يک ارزو دارم توي اين دنيا اما کوچک، من هم هنوز مثل تمشک هایی که پشت چشم برگهای تيغ داره بوته پنهان شده و دور از نور مانده اند ،کالند، سبدی دارم اما از محبت او خالی .
لقبم تنهاست سرنوشتی دارم پر از خطوط سرگردان و مبهم....!!
اين حرف اول و آخرم هميشه با او...!!!
باد می آید
امشب هم شب سردیست
میدانم زیر همین آسمانی
روی پله، زیر شکوفه های سفید نوشکفته.
باز ... ستاره ای دیدم که برخاک نشست
ای کاش تو آن را نبینی.
خبرم کن اگر تولد ستاره ای را دیدی
کافیست با دلت بنگری
من هم آن را خواهم دید.